ساعت که آژیرمی کشد خواب آلود دستش را دراز می کند و زنگش را خاموش می کند اولین حسش این است که شب را  چه خوب و راحت  خوابیده  ، ولی توی دستشوئی وقتی صورتش را توی آئینه می بیند  یادش میافتد ماجرای شب قبل را ! و فکر می کند به دردی که کشید و چند لحظه به چهره اش در آئینه  خیره می شود . حوله را روی صورتش می گذارد کمی  مکث می کند و فکر می کند چرا؟! موهایش را که بورس می کشد فکر می کند آیا او  واقعاً این حق را داشت؟ و بورس لحظه ای توی موهایش گیر می کند وقتی مداد دور لبش را با دقت می کشد فکر می کند چطور فکر کرده هر زمان که دلش  خواست می تواند برود و باز بر گردد؟  و دستش با مداد لحظه ای روی لبش می خشکد.موقع پوشیدن مانتو  فکر می کند  پس دل من چی؟ احساس من چی؟ و دستش روی دکمه های مانتو می ماند . به آژانس که زنگ می زند آقای همیشگی صدایش را نمی شناسد! یعنی از دیشب صدایش آنقدر گرفته؟ از دیشب که ازسر قرار برگشته  تا الان  با هیچکس حرف  نزده ، گیج و مبهوت است... خودش را با کرختی روی صندلی عقب ماشین می اندازد و در مسیر به ردیف درختان عریان با پس زمینه آبی آسمان و تکه های کوچک ابر سفید خیره می ماند و فکر می کند این آرامش را راحت به دست نیاورده  که با یک اشاره از دست بدهد ! دوباره خاطره  روزهای پر از خشم و رنجی را که درتنهائی  گذرانده بود برایش تازه می شود  خونش به جوش می آید و تمام بدنش داغ می شود  فکر می کند تو ، بله همان توئی که دیشب آنطور شیفته وار به من خیره شده بودی این چهار سال کجا بودی ؟ گفتی که غرورت اجازه نمی داد برگردی من میگویم  وقتی در عشق  غرور حرف اول را بزند جائی برای عشق نمی ماند و اگر تو هنوز این را نپذیرفتی یعنی هنوز قلب و روحت آمادگی عاشق شدن را ندارد و پس تو ، تو یکی حداقل با من یکی حرف از عشق و دلدادگی نزن توئی که آنچنان مطمئن و امیدوارانه برگشته ای انگار که چهارسال دوری نبوده ، انگار که من هیچ درد نکشیده ام . تو ، توئی که هیچ از من نپرسیدی روزهای جدائی را چگونه گذراندم حالا چگونه بامن بازهم از دوست داشتن می گوئی؟  زنگ موبایل او را از افکارش جدا می کند روی صفحه موبایل چشمش به نام او که می افتد شعله های خشم ، نفرت و عشق یکجا در وجودش زبانه می کشد...