چه کسی سالم است؟

  

همیشه اینطوری بوده ام و هنوز هم نمیدانم چرا وقتی روزنامه ای گوشه ای ، کناری افتاده باشد یا مثلن دور سبزی ، چیزی پیچیده شده باشد بیشتر ترغیب می شوم به خواندنش و اتفاقن اینجور مواقع هم مطالب خواندنی نصیبم می شود مثل همین دیشب ، مشغول جمع و جور بودم که یک ورق روزنامه در کشوی یکی ازمیزها توجه ام را جلب کرد یک صفحه از بقایای  روزنامه سلامت بود به تاریخ هفت آذر هشتادوهشت ! موضوع مقاله این بود "سلامت روانی جامعه از کجا ضربه میخورد؟" و مصاحبه با روانپزشکی که به نظرم رسید ایشان به موارد خوبی اشاره کرده اند . به فکرم رسید چکیده ی آن مطلب را برای استفاده شما دوستان اینجا بیاورم ایشان در جواب این سئوال که عوامل اجتماعی و محیطی چگونه بر سلامت روان تاثیر میگذارند ، گفته اند " انسان یک واحد زیستی-محیطی-روحانی است که سلامت او وابسته است به توجه به همه جنبه های وجود او. در تعریف سازمان جهانی بهداشت از سلامت تصریح شده است که سلامت فقط نداشتن بیماری نیست بلکه احساس رضایت از زندگی جزو انکار ناشدنی سلامت است و این به معنی ضرورت توجه به امور اجتماعی و معنوی در زندگی انسان است. این عوامل محیطی و اجتماعی تقریبن شامل همه چیز میشود از رویدادهای سیاسی گرفته تا تغییرات درجه حرارت ار اخبار مربوط به زمین لرزه احتمالی تا گران شدن قیمت اجناس ، از تعطیل شدن ناگهانی یک روز در هفته تا سقوط هواپیما." در ادامه ایشان این عوامل را به دو دسته فیزیکی و اجتماعی تقسیم کرده و از ملموس ترین عوامل فیزیکی به درجه حرارت محیط اشاره نموده اند و اینکه گرمای زیاد و سرو صدا باعث حالت برانگیختگی و پرخاشگری غیر ارادی می شود ( خدا رحم کند تابستان در راه است.) همچنین خطوط انتقال برق فشار قوی ، امواج فرستنده تلفن های همراه ،اشعه ماورای بنفش و... گذشته از صدمات جسمی به طور مستقیم بر دستگاه عصبی مرکزی تاثیر میگذارند . آلودگی هوا هم  موجب احساس خستگی زودرس و کاهش تمرکز و افرایش پرخاشگری می شود. ایشان همچنین اظهار کرده اند " نکته مهم دیگر احساس امنیت روانی حاکم بر جامعه است.اگر جامعه مرتبا با اخبار نا امید کننده بمباران شود تاثیر بسیار منفی بر سلامت روان شهروندان خواهد داشت.احساس تعلیق . بلا تکلیفی از دیگر عوامل مخرب سلامت جامعه است.اگر قوانین به سرعت تغییرکند اگر هر چند ماه یک بار صحبت از تعویض شناسنامه و تغییرگواهینامه و تغییر پلاک خانه ها . اتومبیل ها و نوسان قیمت ها باشد موجب اضطراب و تنش عمومی خواهد شد. البته ایشان راهکارهائی هم ارائه داده اند مانند تشویق به مهاجرت به شهرهای کوچک و روستاها و نزدیک تر شدن به طبیعت. همچنین انعکاس صحیح اخبار و حفظ تعادل در ارائه اخبار خوشایند و ناخوشایند که خود سبب جلوگیری از رواج شایعات میشود چون شایعات سلامت روانی جامعه را بهم میزند و گاهی هم به همین منظور و توسط دشمنان ساخته و پخش میشود.

ضمن اینکه  صحبت های دکتر خیلی به دلم نشست مرا به این فکر انداخت که با این تعریف ها از سلامتی ، در جامعه کنونی ما و با توجه به شرایطی که همه می دانیم ، چه کسی واقعا سالم است؟؟

هذیان 1

           

باد خنکی می وزد، خنک و مرطوب . چند قطره باران هم می آید سر خیابان ایستاده ام منتظرِ هیچی. نمیدانم چه باید بکنم ،  چقدر دلم می خواهد راهم را بکشم و صاف بروم سمت دریا، اما نمی شود باز هم  نمی شود فردا ساعت هفت صبح جلسه داریم !! آخر کدام احمقی؟؟؟!! هیچی ، بی خیال. این روزها باید بگویم بی خیال و بگذرم. دوست ندارم بروم خانه . دوست دارم ول بگردم . یاد "لاری "و کتاب  "لبه تیغ" می افتم.  بهترین کار و موقعیت هم که برایش پیدا شد قبول نکرد یک کله ایستاد و گفت : می خواهم ول بگردم. و بعد رفت دنبال آنچه که باید میرفت. دنبال حقیقت . انگار که برای رفتن و یافتن  باید اول "ول " بگردی. بدون قید و بند ، فارغ از همه چیز. دیشب تمام وجودم  را تردید پر کرده بود ، رفتن یا ماندن؟ که دوست شیرازی ام زنگ زد حافظیه بود! پارسال که داشت میرفت قول داده بود که یک بار برود حافظیه و برایم تفال بزند و حالا بعد از یک سال ، امشب آنهم درست سر نمازم و وقتی بد جوری مستاصلم ! میگوید نیت کن ، هول میشوم چشمانم را میبندم و تند تند میگویم یا خواجه حافظ شیرازی.... و این غزل برایم می آید:در عین تنگدستی در عیش کوش و مستی/ کاین کیمیای هستی قارون کند گدا را./ خشکم میزند خدایا حافطِ تو، این لسان الغیب  از کجا درد دلم را میداند؟!

آقای رئیس  می گوید :شازده کوچولو هم آخر به سیاره اش برگشت. آقای معاون بد جوری گرفته است میگوید  اشکان را  چه  کنیم ؟ من، اما مانده ام که خودش را چکار کنم که نزدیک دو سال روزانه یک چیزی حدود دوازده ساعت  با هم بودیم پهلو به پهلو در کنار هم و شریک در همه ی ماجراهای کاری که هیچوقت تمامی نداشت، شریک در تمام خصومت هائی که بیرحمانه احاطه مان کرده بود .صادقانه با هم ایستادیم وجنگیدیم، حالا من شده ام رفیق نیمه راه. اینرا او میگوید و من بغض دارم یک بغض چند ماهه . به او نگاه میکنم صورت غصه دارش را میبینم و اینکه چند روز است  بد جوری سکوت  کرده با هم کم حرف  میزنیم.نمیدانم چه کنم دلم میخواهد فریاد بزنم و بگویم دیگر نمیتوانم ، به خدا تا قطره آخر توانم را ایستادم ،تمام تلاشم را کردم من که با یک دنیا عشق و خلوص پا به اینجا گذاشتم ، اینهمه دروغ را دیگر تاب ندارم .همه گفتند خوب دوام آوردی، اما حالا دیگر بس است عطایشان را به لقایشان می بخشم آره راست میگویند درست است اینها همین را میخواستند وا دادنم را و انقدر کردند و کردند تا ... باید بروم همکار جوان و تازه کارم هق هق کنان به اطاق دیگر پناه میبرد او با احساسات بکرش مرا یاد گذشته خودم می اندازد .آقای معاون میگوید:" شما فقط فکر خودت هستی" بغضم بیشتر میشود ،  .همسرش جانبداری ام را میکند ،اشکان قهر کرده است ، آقای رئیس لبخند میزند و من یاد شعر فروغ می افتم." و این جهان پر از صدای حرکت پاهای مردمی‌ست/که همچنان که ترا می‌بوسند/در ذهن خود طناب دار تو را می‌ بافند"  سرم گیج میرود. یک مینی بوس جلوی پایم می ایستد سوار میشوم مینی بوس های اینجا را دوست دارم و آدم های متفاوتی که سوار می شوند. چند قطره  باران به شیشه می خورد دلم یک باران سیر میخواهد دلم میخواهد  یک باران مفصل به اندازه ی همه ی بغض های فروخورده ام ببارد.چقدر خسته ام ، باید بلیط بگیرم چمدان ببندم یاد  اشکان می افتم ، با خود میگویم دیگر کجا و چه کسی زنگ در خانه ام را خواهد زد که برایم گیتار بنوازد وبا صدای گرمش آهنگهای مورد علاقه ام را بخواند؟ آقای معاون میگوید شما که رفتید من هم میروم، خواهرم میگوید همه منتظریم پس کی می آئی، دوستم میگوید خواب دیده ام آمده ای، پس کجائی؟ آقای معاون میگوید رفیق نیمه راه، من اما خیلی خسته ام...    

پی نوشت: منبعد ممکن است هراز گاهی "هذیان " نوشت هائی داشته باشم و به همین خاطر این پست را هذیان 1 نام نهادم.