بد نیستم، شما چطورید؟

... هیــــــــــــــــــــــــــچ کدام از ما واقعـا پوست کلفت نیست، اما ما با هم یک نوع مهربانی محتاطانه و درویشانه داریم که به میزان مساوی از محبت و بی اعتنایی تشکیل شده است، به اضافه مقداری بدجنسی که روابط میان افراد را تحمل پذیر می سازد. از هم می پرسیم "چطوری؟" و بی آنکه به این مطلب تکیه کنیم جواب می دهیم " بدنیستم ". نیکولا یک روز تعریف می کرد که در برتانی دیده بوده است که بچه ها یک مرغ دریایی را گرفتند و با صابون مارسی تنش را شستند و ولش کردند. همین که پرنده روی دریا نشست، چون بال و پرش چربی نداشت، یک هو توی آب فرو رفت و دیگر بالا نیامد.
نیکولا می گفت که بی اعـــــــــــــــتنایی
چربـــــــــــــــی روح اســــــــــــت، مانع می شود که آدم غرق بشود. وقتی که
به دیگران خیلی اهمیت بدهیم دیوانه می شویم. و هم چنین به خودمان...!
... دو سه ماه پيش در گوشه كوچه بناپارت نيكولا همراه
ژاك و آن ماری است. هر سه با عجله می روند. و ناگهان نيكولا به آن آدمكی كه هيچ
وقت هيچ كس اسمش را نپرسيده است بر می خورد، كه دلال تابلوهای نقاشی است. همان مرد
ريزه خپله ای كه شبيه ستاره ای دريايی است كه روی ساحل افتاده باشد و يك عينك شاخی
به چشم زده باشد تا ببيند كجاست و چه خبر شده است. نيكولا از او مي پرسد:« حالتان
چطور است؟» و ستاره دريايی برای او شرح می دهد كه حالش خوب نيست. از آپارتمانش
بيرونش كرده اند. زنش در درمانگاه است. شش ماه است كه از «اينها» نفروخته است و
غيره ... نيكولا خود را به ژاك و آن ماری كه در پياده رو كوچه آبئی منتظرش ايستاده
اند می رساند و به آنها می گويد كه وقتی از كسی می پرسيم« حالتان چطور است؟» غرض
اين است كه او جواب بدهد:«بد نيستم. شما چطوريد؟»
و ديگر هيچ...!
از داستان بد نیستم، شما چطورید؟ / کلود روآ