با من بگو
از هزار هزاران سال دیگر
اما مگو از "هرگز"
تلخی زهر "هرگز" را
در جام زندگی ام مریز
بگذار تا
پنجره ی انتظار باز باشد
هنوز
شاید که روزی
نسیم وصل
بوزد
بر جان این خسته ترین!

این واژه چهار حرفیِ دو سیلابی را خیلی دوست دارم "سلام" را می گویم همان که در دین مان هم سفارش شده که خودش مستحب است و جوابش واجب، همین که انقدر قشنگ نوشته می شه "سین" ی که آروم میره بالا تا بشه "لام"و" الف" را در آغوش بگیره و در آخر با یک "میم" با شکوه بیاد پائین ،همین وبس بی هیچ نفطه ای.با یه آهنگ قشنگ. خودش به تنهائی زیباست ، آغاز دوستی است و نشان دارد ازمهر و محبت .روز بخیرو صبح بخیرو... هم با سلام قشنگه.سلام صبح بخیر..
میز رئیس ما جائی واقع شده که هر کس از در وارد شود باید که ابتدا با او سلام و علیکی کند به خصوص ما کارمندان زیر دست، نمی خواهم بگویم که خدای ناکرده این نوع چیدمان عمدی بوده ها! به هر حال، آنروز
صبح که وارد محل کارم شدم و طبق معمول سلامی عرض کردم خدمت شان و نه از روی وظیفه بلکه از روی اشتیاق جوابی نگرفتم خب سرش شلوغ بود لابد، ایستادم و سلام دوم را هم دادم باز هم خبری از جواب نبود یعنی این همه مشغله؟؟ سلام سوم را دادم و ایستادم و نگاهش کردم انقدرتا نگاهش افتاد به نگاهم و با دست پاچه گی وتظاهر به شرمندگی از بابت متوجه نشدن وجواب سلامی و...
یکی دو ساعتی گذشته بود که برای کاری گذرشان افتاد به ما ، حالا وقتش بود فکرش را کرده بودم و صفحه ی مورد نظر را هم آماده !(شعر زیر) بدون هیچ توضیحی دادم دستش و ایستادم تا بخواند با خواندن همان کلمات اول نگاهی کرد و لبخندی و گفت "این جواب صبح من است؟ گزنده بود هیچگاه فراموش نمی کنم ." گفتم "نه جواب شما که جواب غفلت همه ی ماست " کتاب را به امانت گرفت و آنروز شنیدم که تلفنی برای دوستی هم تعریف می کرد. خدا کند فراموش نکند.!!
می خواستم به شما بگویم
سلام
اما شما سریع رد شدید
می خواستم بگویم
حال شما چطور است؟
اما شما به من نگاه نکردید
می خواستم بگویم
حال من خوب نیست
اما شما دیگر رفته بودید...
برای همین هیچ چیز به شما نگفتم
فقط پوست موزم را زیر پایتان انداختم...
تا زمین بخورید و یک لحظه بایستید
شاید این بار مرا ببینید!...
شل سیلوراستاین

بارانی باید...
همه چیز گاه اگر کمی تیره می نماید...
باز روشن می شود زود
تنها فراموش مکن این حقیقتی است :
بارانی باید ، تا که رنگین کمانی بر آید
و لیموهائی ترش تا که شربتی گوارا فراهم شود
و گاه روزهائی در زحمت
تا که از ما، انسانهائی تواناتر بسازد.
خورشید دوباره خواهد درخشید، زود
خواهی دید.
بر گرفته از کتاب:
بارانی باید...کولین مک کارتی - برگردان دکتر مهدی مقصودی

هنوز' مهر 'است ...و پر از بوی خاطرات رنگی،مهر است و مهر یعنی آغاز، آغاز روزهای تلخ و شیرین مدرسه ،اغاز دلواپسی و اظطراب ، آغاز همشاگردی, آغاز دوستی . سلام، سلام . وهمین کافی بود برای شروع یک دوستی و بعد دست در دست هم ... دوستی ما نیز اینگونه آغاز شد.هنوز خیلی بچه بودیم و خودمان هم گمان نمی بردیم که این دوستی تاب بیاورد این همه .و زمان می گذشت و می گذشت و هنوز ما با هم بودیم در کنار هم روی یک نیمکت و همیشه. و تصور من از دوستی همین بود و بود تا که می شنیدم ومی دیدم حسرت دیگران را به خودمان و دوستی مان و این شد که ما رسیدیم تا اینجا. دوست من می دانی! این اولین سال است از آن شروع تا به امروز که روز تولدم را با صدا و تبریک تو شروع نکردم! الان یک هفته است و هر روز ذهن من با تو سخن میگوید از همه ی روزها و چه خوب فرصتی است شاید هیچگاه اینگونه خاطرات این همه سال را مرور نکرده بودم و خودمان را، آن روزهای خودمان را اینچنین به نظاره ننشسته بودم گویا بی تو مجال بیشتری بود برای به تو فکرکردن تا با تو.به یکباره خاطرات تمام این سال ها به ذهنم هجوم آورند و من متعجبانه دو دختر معصوم و ساده مدرسه ای را میدیدم که برای کمی بیشتر با هم بودن چه کارها که نمی کردند از التماس به پدر و مادر گرفته تا هزار جور ترفند برای معلم که جدایمان نکند از هم سر کلاس! که فاجعه ای بود برایمان. و آن تقلب های سر امتحان که بیشتر ازآن که به فکرخودمان باشیم به فکرهم بودیم و نمره خوب همدیگر. و تولد هایمان که چه شورو اشتیاقی در آن نهفته بود یادم نیست که از کی ولی یادمه که از خیلی قبلش منتظر بودیم و روز شماری می کردیم برای رسیدنش یک جشن چند روزه بود برایمان ، به راحتی دست بردارش نبودیم . تا آخر مهر هنوز تولد من بود و یک بهانه ی بی دردسر که بدون غرولند بزرگترها بیشتر با هم باشیم وای که چقدر باید چانه می زدیم! وبعد روزهای نوجوانی بود که شروع می شد وعشق های خام آن دوره و درد دلهای بی پایان و دلداری و نصیحت و اشک و آه و شانه و آغوش گرم همدیگر... و پشت سرش جوانی و.... از کی کمرنگ شدیم دوست من یادت هست ؟ ازکی دیدارهایمان یک روز درمیان و دو روز درمیان و... شد؟ از کی و چگونه به" بی هم بودن " انس گرفتیم ؟چگونه به اینجا رسیدیم؟ به سالی چند بارِ انگشت شمار هم دیگر را دیدن؟!! ولی خب هنوز تولدها را داشتیم هرچند کمرنگ تر، ولی داشتیم. تو هنوز هر ساله با" رزقرمز" می آمدی و من با یک دسته "نرگس " . یک بار همین دو سه سال پیش که خودم را برایت لوس کردم که چرا تولد من فصل" نرگس" نیست سال بعد که بنا به دلایلی میهمانی تولد من تا در آمدن " نرگس ها" به تعویق افتاده بود تو یادت بود که اینبار با "نرگس" بیائی به دیدنم! پس باورم نیست مرا و این روز را از یاد برده باشی ..'مهر 'است هنوز و من منتظرم
پی نوشت: دیروز خبردار شدم که این دوست عزیزم دچار آسیب دیده گی تارهای صوتی شده و علت عدم تماسش هم در این روزها همین بوده ،امروز صدای گرفته و پر دردش را شنیدم فقط میتوانم برایش دعا کنم.

امروز 15 مهر ماه است و روز تولد این وبلاگ که تصادفا و شاید کمی هم" تعمدا" مصادف است
با سالگرد تولد من.
این ماه را دوست دارم نه فقط به این دلیل که ماه تولدم است بلکه به همان دلیلی که خیلی ها آن را
دوست دارند آغاز پائیز زیبا. آغاز فصل دلتنگی ها وغم های شیرین، سر در گریبان خود بردن.
آغاز ترنم باران،عشق و مستی . آغاز آفتاب های پریده رنگ ،درخت های نیمه عریان ،دست در
دست هم،تجربه ی دوباره خش خش برگ ها زیر قدم های عاشق. ،آغاز پارک نیاوران، فواره های
آن را دور زدن،زیرلب آهنگ زمزمه کردن ،زیر کهنسال ترین درخت آن شعر گفتن.
آغازعاشق شدن ،تا بی نهایت عاشق شدن .
آغاز...وبلاگ نویسی من.
و این شد که من در پائیز آمدم، پائیزی وبی نام و نشان. نه اینکه مرموز باشم ویا اینکه شهامت با نام
نوشتن را نداشته باشم.( این ها چیزهائی است که احتمالا بعدهابه آن متهم خواهم شد.)
بلکه اینگونه نوشتن را از این رو انتخاب کردم که آزاد بنویسم و رها و فارغ از هر باید و شاید و
معذوریتی، که اگراز قلم چیزی دررفت احیانا به تریج قبای دوستی،آشنائی، کسی بر نخورد
که نیست حوصله ی توضیح و توجیح.
سعی ام بر این است که نجواهای دریا ئی من صادقانه و موجب آرامش و انبساط خاطر باشد.
بیشتر شاید از خودم بگویم و اتفاقات روزمره اطرافم و شعر و داستان و هرجه را که دوست دارم
و دوست دارم که دیگران نیز درحس خوشایند آن سهیم باشند.و هر چه را که شما دوست دارید
و آگاهم کنید از آن.
و دیگر اینکه میدانم بودن و نوشتنم در اینجا مستلزم حضور شما، یاریتان و ایده هایتان خواهد بود.
اگرازسرحادثه گذرتان به این نجوا خانه افتاد یادتان نرود که با نظرتان از خود رد پائی گذاشته
و حس خوب پیدا کردن یک دوست جدید را به من هدیه کنید.
" درانتظارتان خواهم بود."
پی نوشت :تا همیشه ازامیرعزیز سپاسگزارم که با هم دلی و تشویق بی دریغ او آغازشد این راه.
